پايان چخوفي
نويسنده: گريس پالي
ترجمه: احسان لطفي
ترجمه: احسان لطفي
پدرم 86 سالش است. قلبش همين قدر سن دارد و بعضي کار ها ديگر انجام نمي دهد. مغزش را هنوز با برق ذکاوت روشن مي کند اما به پاهايش جان نمي دهد که وزن بدنش را اينجا و آنجاي خانه بکشند. برخلاف استعماره هاي من، خودش مي گويد که ضعف ماهيچه ها نه به خاطر قلب پيرش که از کمبود پتاسيم است. حالا همين طور که در رختخواب روي يک بالش نشسته و به سه تاي ديگر تکيه کرده، تقاضايي مي کند.
مي گويد:«دلم مي خواهد فقط يک بار ديگر يک داستان ساده بنويسي. مثل آنها که دوموپاسان مي نوشت يا چخوف؛ از آنها که خودت قبلا مي نوشتي. قصه چند تا آدم آشنا و اتفاقاتي که برايشان مي افتد».
مي گويم:«حتما». يادم نمي آيد چنين چيزهايي نوشته باشم اما مي خواهم مطابق ميلش رفتار کنم و چنين داستاني ينويسم؛ از همان هايي که با«يک زني بود...» شروع مي شود و دنبالش طرح داستان مي آيد؛ خط قطعي و مطلقي بين دو نقطه که هميشه از آن بيزار بوده ام؛ آن هم نه به دلايل ادبي؛ بيشتر به خاطر اينکه ريشه اميد را مي خشکاند. هر کسي- واقعي يا ساختگي- حق دارد سرنوشتي باز و قابل تغيير داشته باشد.
بالاخره ياد ماجراي دو سه سال اخير خانه آن طرف خيابان مي افتم. قصه را مي نويسم و با صداي بلند مي خوانم. مي گويم:«اين چطور است پدر؟ منظورت همچين چيزي بود؟»
يکي بود يکي نبود. در همين روزگار خودمان زني بود که پسري داشت. آنها د يک آپارتمان کوچک در منهتن زندگي خوشي داشتند. پسر به 15 که رسيد، معتاد شد که البته اين دور و اطراف، اتفاق عجيبي نيست. زن براي حفظ رفاقت و رابطه نزديکي که با پسرش داشت خودش هم معتاد شد. گفت که اين هم بخشي از روح و فرهنگ جوانانه است که با آن خيلي احساس راحتي مي کند. بعد از مدتي، پسر به دلايلي اعتيادش را به کل کنار گذاشت و با بيزاري،مادر و شهرش را ترک کرد. زن نا اميد و تنها ماتم گرفت. ما به او سر مي زنيم.
مي گويم:«همين بود. يک داستان بي آلايش و فلاکت بار».
مي گويد:«ولي من منظورم اين نبود. تو خودت را به آن راه زدي. خودت مي داني که خيلي بيشتر از اينها جا دارد؛ خوب هم مي داني. همه چيز را جا انداخته اي. چخوف چنين کاي نمي کرد. در واقع نويسنده هاي روسي اي وجود دارند که تو اسمشان هم به گوشت نخورده است. روحت از آنها خبر ندارد؛ از آنها و همه آدم هاي ديگري که مي توانند يک داستان ساده آدم وار بنويسند و چيزهايي را که تو جا انداخته اي جا نيندازند.
اعتراض من به اتفاق ها نيست؛ به آدم هايي است که لابه لاي درخت ها نشسته اند و حرف هاي بي معني مي زنند، به صداهايي که معلوم نيست از کجا در مي آيند...».(1)
- آن يکي را فراموش کن پدر حالا چي را جا انداخته ام؛ توي اين يکي؟
- ظاهر زن. مثلا
- فکر کنم خيلي خوش قيافه... بله خوش قيافه.
- موهايش؟
- تيره و گلابتون. مثل دختر بچه ها يا مهاجران خارجي.
- پدر مادرش. خانواده اش، چه جوري بودند که به چنين آدمي تبديل شد؟ مي داني؟ اينها جالب است.
- اهل حاشيه شهر. هر دو شاغل و کاري. اولين زوجي که در آن ناحيه طلاق گرفتند. چطور است؟ کافي است؟
مي گويد:«براي تو همه چيز مسخره بازي است. پدر پسرک چطور؟ چرا حرفي از او نزدي؟ کي بوده؟ يا نکند پسرک حرامزاده است؟».
مي گويم:«بله».
- محض رضاي خدا، هيچ کس در داستان هاي تو ازدواج نمي کند؟ هيچ کس فرصت نمي کند قبل از بچه درست کردن سري به کليسا يا تالار شهرداري بزند؟
- نه! در زندگي واقعي چرا! ولي در داستان هاي من،نه.
- چرا اين طوري جواب مرا مي دهي؟
- پدر! اين يک قصه ساده است درباره زن باهوشي که سرشار از شور و عشق و اعتماد و هيجان به نيويورک آمد. و درباره پسرش. روزگار سختي که زن در اين دنيا داشت. اينکه عروسي کرده يا نه، خيلي توفيري نمي کند.
- مي کند.
- خيله خب.
- خيله خب! خودت خيله خب!.... گوش کن، خودش قيافه بودنش را باور مي کنم ولي فکر نمي کنم زياد باهوش بوده باشد.
- چرا، باهوش بوده. در واقع مشکل اصلي موقع داستان نوشتن همين است. آدم ها خيلي خوب شروع مي کنند و تو فکر مي کني توانايي هاي استثنايي يا فوق العاده دارند اما همين طور که جلوتر مي رود معلوم مي شود آدم هاي متوسطي هستند با تحصيلات خوب. بعضي وقت ها هم بر عکس، طرف، اولش يک ابله چشم و گوش بسته است اما زرنگ تر و باهوش تر از تو از آب در مي آيد و تو حتي نميتواني قصه را جوري که برازنده اش باشد تمام کني.
مي پرسد:«آن وقت چه کار مي کني؟» بيست، سي سال در کار طبابت بوده است و بعدش بيست، سي سال در کار هنر و هنوز به جزئيات و فن و تکنيک علاقه دارد.
- خب، اين جور وقت ها مجبوري قصه را مدتي به حال خودش بگذاري، تا وقتي که بين تو و قهرمان کله شق توافقي حاصل بشود.
مي گويد:«داري چرت و پرت مي گويي. دوباره شروع کن. اتفاقا من امشب جايي نمي روم. قصه را از اول تعريف کن. ببينم اين بار چه کار مي تواني بکني».
مي گويم:«خيلي خب. اما کار پنج دقيقه نيست».
تلاش دوم:- روزگاري آن طرف خيابان، روبه روي خانه ما، زن خوش قيافه مقبولي زندگي مي کرد. زن پسري داشت و عاشقش بود چون از موقع تولد او را مي شناخت(زماني که طفلِ تپلِ ناتواني بود و زماني که با او کشتي مي گرفت و بغلش مي کرد- هفت تا ده سالگي- و همين طور قبل و بعد از اين زمان ها) اين پسر وقتي در چنگال بلوغ افتاد معتاد شد؛ از آن معتاد هاي بيچاره و نااميد نبود. اتفاقا اميدوار بود؛ يک روشنفکر نظريه پرداز و يک نويسنده موفق. با استعدادي که داشت، مقاله هاي تاثير گذاري براي روزنامه دبيرستانش نوشت. بعد در جست و جوي مخاطبان بيشتر و به کمک رابطه هايي که داشت نشريه اي به اسم«اوه! اسب طلايي!» را روي دکه هاي روزنامه فروشي منهتن فرستاد.
زن براي اينکه پسر احساس گناه نکند(چون به قول خودش احساس گناه، امروزه سنگ بنا و ريشه نه دهم سرطان هاي تشخيص داده شده در آمريکاست) و چون هميشه به پذيرفتن عادت هاي بد در خانه- جايي که مي شود آنها را زير نظر گرفت- اعتقاد داشت، خودش هم معتاد شد. آشپزخانه اش مدتي پاتوق معتاد هاي روشنفکري بود که مي دانستند چه کار دارند مي کنند. بعضي هاشان اهل هنر بودند- مثل کولريج- و بقيه علمي و انقلابي- مثل ليري(2) . زن هر چند بيشتر وقت ها نشئه بود اما بعضي از رفتار هاي مادرانه اش تعطيل نمي شد و معمولا طوري ترتيب اوضاع را مي داد که هميشه کلي آب پرتقال، شير و قرص ويتامين در خانه حاضر باشد. با اين حال، هيچ وقت چيزي غير از خوراک لوبياي تند-آن هم حداکثر هفته اي يک بار- نمي پخت. وقتي با او حرف زديم خيلي جدي و با اشتياقي دوستانه توضيح داد که اين کار ها، سهم او را در فرهنگ جوانان بوده است و او افتخار مي کرده و ترجيح مي داده که با جوان ها باشد تا با نسل خودش.
يک روز پسر در سينما نشسته بود و داشت سرش را حين تماشاي يکي از فيلم هاي آنتونيوني تکان مي داد که مورد اصابت آرنج دختر عبوس و دل و دين سوز بغل دستي اش واقع شد. دختر براي اينکه قند خون پسر نيفتد به او آجيل و برگه زرد آلو داد، با او صحبت کرد و او را تا خانه برد.
دختر، دورادور آشناي پسر و کارهايش بود و خودش ناشر، سر دبير و نويسنده مجله اي بود به اسم«آدمي را نان کفايت مي کند» که رقيب مجله پسر به حساب مي آمد. در پرتو گرماي زيستي ناشي از حضور مداوم او، پسر دوباره به ماهيچه ها، شريان ها و اتصابات عصبي خودش علاقمند شد. در واقع، پسر عاشق آنها شد، ارجشان نهاد و با ترانه هاي با مزه و کوتاهي که در«آدمي را نان...» مي نوشت ستايششان کرد:
انگشتان کالبدم
از وراي روح ماورايي ام مي گذرند
استواري در شانه هايم به کمال مي رسد
و دندان هايم اين همه را تمام مي کند
پسر شروع کرد به خوردن سيب ترد، آجيل، جوانه گندم و روغن سويا. به دوستان قديمي اش گفت:«از حالا به بعد مي خواهم حواس و مشاعرم را جمع کنم. مي خواهم زندگي را طبيعي طي کنم». گفت که به زودي سفر معنوي و روحاني عميقي را آغاز خواهد کرد و بعد با ملايمت پرسيد:«تو هم مي آيي مامان؟».
نطق او چنان با شکوه و درخشان بود که بچه هاي هم سن و سال محله کم کم شايع کردند که او هيچ وقت يک معتاد واقعي نبوده است؛ روزنامه نگاري بوده که براي سر در آوردن از اعتياد، خودش را قاتي قضيه کرده است. مادر چند بار سعي کرد چيزي را که در غياب پسر و دوست هاي او به عادت تنهايي اش تبديل شده بود کنار بگذارد ام اين تلاش ها فقط همين قدر چاره ساز شد که اعتيادش را به سطحي قابل کنترل برساند.
بالاخره يک روز پسر و دختر، ماشين تکثير الکترونيکشان را برداشتند و به گوشه شلوغ ديگري از شهر رفتند. آنها در تصميمات خيلي سفت و سخت بودند. گفتند تا وقتي که زن، 60 روز کامل را پاک از اعتياد نباشد به ديدنش نخواهند آمد.
در تنهايي و عزلت غروب هاي خانه، مادر، هفت شماره«اوه! اسب طلايي!» را با چشم هاي گريان خواند و خواند. به نظرش چيزي از صداقت و راستي نوشته ها کم نشده بود. ما خيلي وقت ها به آن طرف خيابان مي رفتيم که او را ببينيم و تسلي بدهيم. ولي اگر حرفي از دوستان جوانمان مي زديم که مثلا دانشگاه مي روند يا در بيمارستان اند و يا ترک تحصيل کرده اند، او ضجه مي زد:«عزيزکم! عزيزکم!». و گريه هاي وحشتناکِ صورت خراشِ بي انتها مي کرد. پايان.
پدر اول ساکت مي ماند. بعد مي گويد:«اولا: حس طنز خوبي داري. دوما: معلوم است که نمي تواني يک قصه سر راست آدم وار تعريف کني. پس وقتت را تلف نکن». مکثي مي کند و غمگنانه ادامه مي دهد:«سوما: به نظرم اين يعني زنک تنها ماند. به همين راحتي ولش کردند؛ يک مادر را. تنها و بي کس و شايد هم مريض. هان؟»
مي گويم:«بله»
- زن بيچاره. دختر بيچاره؛ در زمانه احمق ها به دنيا آمد و در ميان احمق ها زندگي کرد. خلاص. پايان. حق داشتي که اين را ته داستان بنويسي. پايان.
نمي خواهم با او بحث کنم اما دست خودم نيست. مي گويم:«خب، اين الزاما پايان ماجرا نيست پدر».
- چرا! هست.عجب تراژدي اي! پايان يک انسان.
التماس ميکنم:«نه، پدر! حتما نبايد اين طور باشد. فقط 40 سالش است. زمان که بگذرد مي تواند صد تا سرنوشت مختلف پيدا کند. مي تواند معلم بشود يا مددکار اجتماعي. يک معتاد سابق!، بعضي وقت ها از فوق ليسانس تعليم و تربيت هم بهتر است».
مي گويد:«مزخرفات! به عنوان يک نويسنده، مشکل اصلي تو همين است؛ نمي خواهي قبولش کني؛ تراژدي را. تراژدي واضح! تراژدي تاريخي! بدون هيچ اميدي. پايان».
مي گويم:«پدر! زن مي تواند تغيير کند».
«در زندگي خودت هم همين طور. بالاخره مجبور مي شوي توي چشم هايش نگاه کني». يکي دو تا نيتروگلسيرين بالا مي اندازد و به درجه روي کلپسول اکسيژن اشاره مي کند:«برو روي پنج». لوله ها را داخل بيني اش مي گذارد و نفس هاي عميق مي کشد. بعد چشم هايش را مي بندد و مي گويد:«نه!»
به خانواده قول داده ام که بگذارم در بحث ها هميشه حرف آخر را او بزند اما در اين مورد، مسؤوليتم فرق مي کند. اين زن آن طرف خيابان زندگي مي کند. او خاطرات و خيالات من است. دلم برايش مي سوزد. نمي خواهم همين طور تنها و گريان توي آن خانه ولش کنم(نه فقط من، زندگي هم اين کار را نمي کند. زندگي که بر عکس من، دلسوزي هم سرش نمي شود).
بنابراين زن تغيير کرد. پسرش هيچ وقت به خانه بر نگشت ولي همين الان، او منشي يک کلينيک باز پروري در ايست ويج است. مراجعه کننده ها بيشتر جوانند و بعضي هم از دوستان قديمي. پزشک رئيس کلينيک به او گفته:«اگر فقط سه نفر با مهارت و تجربه ي تو اينجا داشتيم...».
«دکتر اين را گفته؟» لوله هاي اکسيژن را از بيني اش بيرون مي آورد.
- مزخرفات، باز هم مزخرفات.
- نه پدر. واقعا ممکن است. دنياي با مزه اي شده.
مي گويد:«نه! حقيقت، مقدم است. دوباره زير پايش شل مي شود. آدم بايد کاراکتر داشته باشد. او ندارد».
- نه پدر، همين که گفتم. او شغل دارد. دست از سرش بردار. دارد توي آن کلينيک کارش را مي کند.
مي گويد:«تا کي؟ .... تراژدي! .... درباره خودت هم همين طوره. پس کي مي خواهي توي چشم هايش نگاه کني؟».
(پاورقي ها: اين داستان با نام"A Conversation With My Father" در مجموعه داستاني از گريس پالي با عنوان«تغييرات بي حساب» و کتاب«در لحظه آخر» در سال 1977 منتشر شده است.
1- اشاره اي است به داستاني از نويسنده با نام«ايمان به درخت».
2- اشاره است به شاعر رمانتيک انگليسي ساموئل کولريج که در دوره اي از زندگي اش شديدا معتاد به ترياک بود و همينطور دکتر تيموتي ليري استاد روانشناسي و فعال سياسي که در دهه 60 طرفدار سر سخت تجربه داروهاي روان گردان شد.)
منبع:داستان- خردنامه ش- 53
مي گويد:«دلم مي خواهد فقط يک بار ديگر يک داستان ساده بنويسي. مثل آنها که دوموپاسان مي نوشت يا چخوف؛ از آنها که خودت قبلا مي نوشتي. قصه چند تا آدم آشنا و اتفاقاتي که برايشان مي افتد».
مي گويم:«حتما». يادم نمي آيد چنين چيزهايي نوشته باشم اما مي خواهم مطابق ميلش رفتار کنم و چنين داستاني ينويسم؛ از همان هايي که با«يک زني بود...» شروع مي شود و دنبالش طرح داستان مي آيد؛ خط قطعي و مطلقي بين دو نقطه که هميشه از آن بيزار بوده ام؛ آن هم نه به دلايل ادبي؛ بيشتر به خاطر اينکه ريشه اميد را مي خشکاند. هر کسي- واقعي يا ساختگي- حق دارد سرنوشتي باز و قابل تغيير داشته باشد.
بالاخره ياد ماجراي دو سه سال اخير خانه آن طرف خيابان مي افتم. قصه را مي نويسم و با صداي بلند مي خوانم. مي گويم:«اين چطور است پدر؟ منظورت همچين چيزي بود؟»
يکي بود يکي نبود. در همين روزگار خودمان زني بود که پسري داشت. آنها د يک آپارتمان کوچک در منهتن زندگي خوشي داشتند. پسر به 15 که رسيد، معتاد شد که البته اين دور و اطراف، اتفاق عجيبي نيست. زن براي حفظ رفاقت و رابطه نزديکي که با پسرش داشت خودش هم معتاد شد. گفت که اين هم بخشي از روح و فرهنگ جوانانه است که با آن خيلي احساس راحتي مي کند. بعد از مدتي، پسر به دلايلي اعتيادش را به کل کنار گذاشت و با بيزاري،مادر و شهرش را ترک کرد. زن نا اميد و تنها ماتم گرفت. ما به او سر مي زنيم.
مي گويم:«همين بود. يک داستان بي آلايش و فلاکت بار».
مي گويد:«ولي من منظورم اين نبود. تو خودت را به آن راه زدي. خودت مي داني که خيلي بيشتر از اينها جا دارد؛ خوب هم مي داني. همه چيز را جا انداخته اي. چخوف چنين کاي نمي کرد. در واقع نويسنده هاي روسي اي وجود دارند که تو اسمشان هم به گوشت نخورده است. روحت از آنها خبر ندارد؛ از آنها و همه آدم هاي ديگري که مي توانند يک داستان ساده آدم وار بنويسند و چيزهايي را که تو جا انداخته اي جا نيندازند.
اعتراض من به اتفاق ها نيست؛ به آدم هايي است که لابه لاي درخت ها نشسته اند و حرف هاي بي معني مي زنند، به صداهايي که معلوم نيست از کجا در مي آيند...».(1)
- آن يکي را فراموش کن پدر حالا چي را جا انداخته ام؛ توي اين يکي؟
- ظاهر زن. مثلا
- فکر کنم خيلي خوش قيافه... بله خوش قيافه.
- موهايش؟
- تيره و گلابتون. مثل دختر بچه ها يا مهاجران خارجي.
- پدر مادرش. خانواده اش، چه جوري بودند که به چنين آدمي تبديل شد؟ مي داني؟ اينها جالب است.
- اهل حاشيه شهر. هر دو شاغل و کاري. اولين زوجي که در آن ناحيه طلاق گرفتند. چطور است؟ کافي است؟
مي گويد:«براي تو همه چيز مسخره بازي است. پدر پسرک چطور؟ چرا حرفي از او نزدي؟ کي بوده؟ يا نکند پسرک حرامزاده است؟».
مي گويم:«بله».
- محض رضاي خدا، هيچ کس در داستان هاي تو ازدواج نمي کند؟ هيچ کس فرصت نمي کند قبل از بچه درست کردن سري به کليسا يا تالار شهرداري بزند؟
- نه! در زندگي واقعي چرا! ولي در داستان هاي من،نه.
- چرا اين طوري جواب مرا مي دهي؟
- پدر! اين يک قصه ساده است درباره زن باهوشي که سرشار از شور و عشق و اعتماد و هيجان به نيويورک آمد. و درباره پسرش. روزگار سختي که زن در اين دنيا داشت. اينکه عروسي کرده يا نه، خيلي توفيري نمي کند.
- مي کند.
- خيله خب.
- خيله خب! خودت خيله خب!.... گوش کن، خودش قيافه بودنش را باور مي کنم ولي فکر نمي کنم زياد باهوش بوده باشد.
- چرا، باهوش بوده. در واقع مشکل اصلي موقع داستان نوشتن همين است. آدم ها خيلي خوب شروع مي کنند و تو فکر مي کني توانايي هاي استثنايي يا فوق العاده دارند اما همين طور که جلوتر مي رود معلوم مي شود آدم هاي متوسطي هستند با تحصيلات خوب. بعضي وقت ها هم بر عکس، طرف، اولش يک ابله چشم و گوش بسته است اما زرنگ تر و باهوش تر از تو از آب در مي آيد و تو حتي نميتواني قصه را جوري که برازنده اش باشد تمام کني.
مي پرسد:«آن وقت چه کار مي کني؟» بيست، سي سال در کار طبابت بوده است و بعدش بيست، سي سال در کار هنر و هنوز به جزئيات و فن و تکنيک علاقه دارد.
- خب، اين جور وقت ها مجبوري قصه را مدتي به حال خودش بگذاري، تا وقتي که بين تو و قهرمان کله شق توافقي حاصل بشود.
مي گويد:«داري چرت و پرت مي گويي. دوباره شروع کن. اتفاقا من امشب جايي نمي روم. قصه را از اول تعريف کن. ببينم اين بار چه کار مي تواني بکني».
مي گويم:«خيلي خب. اما کار پنج دقيقه نيست».
تلاش دوم:- روزگاري آن طرف خيابان، روبه روي خانه ما، زن خوش قيافه مقبولي زندگي مي کرد. زن پسري داشت و عاشقش بود چون از موقع تولد او را مي شناخت(زماني که طفلِ تپلِ ناتواني بود و زماني که با او کشتي مي گرفت و بغلش مي کرد- هفت تا ده سالگي- و همين طور قبل و بعد از اين زمان ها) اين پسر وقتي در چنگال بلوغ افتاد معتاد شد؛ از آن معتاد هاي بيچاره و نااميد نبود. اتفاقا اميدوار بود؛ يک روشنفکر نظريه پرداز و يک نويسنده موفق. با استعدادي که داشت، مقاله هاي تاثير گذاري براي روزنامه دبيرستانش نوشت. بعد در جست و جوي مخاطبان بيشتر و به کمک رابطه هايي که داشت نشريه اي به اسم«اوه! اسب طلايي!» را روي دکه هاي روزنامه فروشي منهتن فرستاد.
زن براي اينکه پسر احساس گناه نکند(چون به قول خودش احساس گناه، امروزه سنگ بنا و ريشه نه دهم سرطان هاي تشخيص داده شده در آمريکاست) و چون هميشه به پذيرفتن عادت هاي بد در خانه- جايي که مي شود آنها را زير نظر گرفت- اعتقاد داشت، خودش هم معتاد شد. آشپزخانه اش مدتي پاتوق معتاد هاي روشنفکري بود که مي دانستند چه کار دارند مي کنند. بعضي هاشان اهل هنر بودند- مثل کولريج- و بقيه علمي و انقلابي- مثل ليري(2) . زن هر چند بيشتر وقت ها نشئه بود اما بعضي از رفتار هاي مادرانه اش تعطيل نمي شد و معمولا طوري ترتيب اوضاع را مي داد که هميشه کلي آب پرتقال، شير و قرص ويتامين در خانه حاضر باشد. با اين حال، هيچ وقت چيزي غير از خوراک لوبياي تند-آن هم حداکثر هفته اي يک بار- نمي پخت. وقتي با او حرف زديم خيلي جدي و با اشتياقي دوستانه توضيح داد که اين کار ها، سهم او را در فرهنگ جوانان بوده است و او افتخار مي کرده و ترجيح مي داده که با جوان ها باشد تا با نسل خودش.
يک روز پسر در سينما نشسته بود و داشت سرش را حين تماشاي يکي از فيلم هاي آنتونيوني تکان مي داد که مورد اصابت آرنج دختر عبوس و دل و دين سوز بغل دستي اش واقع شد. دختر براي اينکه قند خون پسر نيفتد به او آجيل و برگه زرد آلو داد، با او صحبت کرد و او را تا خانه برد.
دختر، دورادور آشناي پسر و کارهايش بود و خودش ناشر، سر دبير و نويسنده مجله اي بود به اسم«آدمي را نان کفايت مي کند» که رقيب مجله پسر به حساب مي آمد. در پرتو گرماي زيستي ناشي از حضور مداوم او، پسر دوباره به ماهيچه ها، شريان ها و اتصابات عصبي خودش علاقمند شد. در واقع، پسر عاشق آنها شد، ارجشان نهاد و با ترانه هاي با مزه و کوتاهي که در«آدمي را نان...» مي نوشت ستايششان کرد:
انگشتان کالبدم
از وراي روح ماورايي ام مي گذرند
استواري در شانه هايم به کمال مي رسد
و دندان هايم اين همه را تمام مي کند
پسر شروع کرد به خوردن سيب ترد، آجيل، جوانه گندم و روغن سويا. به دوستان قديمي اش گفت:«از حالا به بعد مي خواهم حواس و مشاعرم را جمع کنم. مي خواهم زندگي را طبيعي طي کنم». گفت که به زودي سفر معنوي و روحاني عميقي را آغاز خواهد کرد و بعد با ملايمت پرسيد:«تو هم مي آيي مامان؟».
نطق او چنان با شکوه و درخشان بود که بچه هاي هم سن و سال محله کم کم شايع کردند که او هيچ وقت يک معتاد واقعي نبوده است؛ روزنامه نگاري بوده که براي سر در آوردن از اعتياد، خودش را قاتي قضيه کرده است. مادر چند بار سعي کرد چيزي را که در غياب پسر و دوست هاي او به عادت تنهايي اش تبديل شده بود کنار بگذارد ام اين تلاش ها فقط همين قدر چاره ساز شد که اعتيادش را به سطحي قابل کنترل برساند.
بالاخره يک روز پسر و دختر، ماشين تکثير الکترونيکشان را برداشتند و به گوشه شلوغ ديگري از شهر رفتند. آنها در تصميمات خيلي سفت و سخت بودند. گفتند تا وقتي که زن، 60 روز کامل را پاک از اعتياد نباشد به ديدنش نخواهند آمد.
در تنهايي و عزلت غروب هاي خانه، مادر، هفت شماره«اوه! اسب طلايي!» را با چشم هاي گريان خواند و خواند. به نظرش چيزي از صداقت و راستي نوشته ها کم نشده بود. ما خيلي وقت ها به آن طرف خيابان مي رفتيم که او را ببينيم و تسلي بدهيم. ولي اگر حرفي از دوستان جوانمان مي زديم که مثلا دانشگاه مي روند يا در بيمارستان اند و يا ترک تحصيل کرده اند، او ضجه مي زد:«عزيزکم! عزيزکم!». و گريه هاي وحشتناکِ صورت خراشِ بي انتها مي کرد. پايان.
پدر اول ساکت مي ماند. بعد مي گويد:«اولا: حس طنز خوبي داري. دوما: معلوم است که نمي تواني يک قصه سر راست آدم وار تعريف کني. پس وقتت را تلف نکن». مکثي مي کند و غمگنانه ادامه مي دهد:«سوما: به نظرم اين يعني زنک تنها ماند. به همين راحتي ولش کردند؛ يک مادر را. تنها و بي کس و شايد هم مريض. هان؟»
مي گويم:«بله»
- زن بيچاره. دختر بيچاره؛ در زمانه احمق ها به دنيا آمد و در ميان احمق ها زندگي کرد. خلاص. پايان. حق داشتي که اين را ته داستان بنويسي. پايان.
نمي خواهم با او بحث کنم اما دست خودم نيست. مي گويم:«خب، اين الزاما پايان ماجرا نيست پدر».
- چرا! هست.عجب تراژدي اي! پايان يک انسان.
التماس ميکنم:«نه، پدر! حتما نبايد اين طور باشد. فقط 40 سالش است. زمان که بگذرد مي تواند صد تا سرنوشت مختلف پيدا کند. مي تواند معلم بشود يا مددکار اجتماعي. يک معتاد سابق!، بعضي وقت ها از فوق ليسانس تعليم و تربيت هم بهتر است».
مي گويد:«مزخرفات! به عنوان يک نويسنده، مشکل اصلي تو همين است؛ نمي خواهي قبولش کني؛ تراژدي را. تراژدي واضح! تراژدي تاريخي! بدون هيچ اميدي. پايان».
مي گويم:«پدر! زن مي تواند تغيير کند».
«در زندگي خودت هم همين طور. بالاخره مجبور مي شوي توي چشم هايش نگاه کني». يکي دو تا نيتروگلسيرين بالا مي اندازد و به درجه روي کلپسول اکسيژن اشاره مي کند:«برو روي پنج». لوله ها را داخل بيني اش مي گذارد و نفس هاي عميق مي کشد. بعد چشم هايش را مي بندد و مي گويد:«نه!»
به خانواده قول داده ام که بگذارم در بحث ها هميشه حرف آخر را او بزند اما در اين مورد، مسؤوليتم فرق مي کند. اين زن آن طرف خيابان زندگي مي کند. او خاطرات و خيالات من است. دلم برايش مي سوزد. نمي خواهم همين طور تنها و گريان توي آن خانه ولش کنم(نه فقط من، زندگي هم اين کار را نمي کند. زندگي که بر عکس من، دلسوزي هم سرش نمي شود).
بنابراين زن تغيير کرد. پسرش هيچ وقت به خانه بر نگشت ولي همين الان، او منشي يک کلينيک باز پروري در ايست ويج است. مراجعه کننده ها بيشتر جوانند و بعضي هم از دوستان قديمي. پزشک رئيس کلينيک به او گفته:«اگر فقط سه نفر با مهارت و تجربه ي تو اينجا داشتيم...».
«دکتر اين را گفته؟» لوله هاي اکسيژن را از بيني اش بيرون مي آورد.
- مزخرفات، باز هم مزخرفات.
- نه پدر. واقعا ممکن است. دنياي با مزه اي شده.
مي گويد:«نه! حقيقت، مقدم است. دوباره زير پايش شل مي شود. آدم بايد کاراکتر داشته باشد. او ندارد».
- نه پدر، همين که گفتم. او شغل دارد. دست از سرش بردار. دارد توي آن کلينيک کارش را مي کند.
مي گويد:«تا کي؟ .... تراژدي! .... درباره خودت هم همين طوره. پس کي مي خواهي توي چشم هايش نگاه کني؟».
(پاورقي ها: اين داستان با نام"A Conversation With My Father" در مجموعه داستاني از گريس پالي با عنوان«تغييرات بي حساب» و کتاب«در لحظه آخر» در سال 1977 منتشر شده است.
1- اشاره اي است به داستاني از نويسنده با نام«ايمان به درخت».
2- اشاره است به شاعر رمانتيک انگليسي ساموئل کولريج که در دوره اي از زندگي اش شديدا معتاد به ترياک بود و همينطور دکتر تيموتي ليري استاد روانشناسي و فعال سياسي که در دهه 60 طرفدار سر سخت تجربه داروهاي روان گردان شد.)
منبع:داستان- خردنامه ش- 53
/ج